تبليغاتX
در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است...
 در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است...
 
 
 
 
     ساعت دیواری

     لینک دوستان

و صدایی در تنهایی گریست... (ابجي پرستو)

love is ... (حدیث)

سعید جون

بسان گل زیبا...(پریسا)

بهترین وبلاگها

دروغی به بزرگی ایران

همسفر عشق

تنهایی را قسمت کنیم ... (نینا)

همه جوره...(ویدا)

گناه دریا...

نا اميد ميمرد...(پانيذ)

دوست داران كامران نجفراده

عاشقانه هاا....

دلشکسته ها همیشه عاشق می مونن

مخصوص پرسپولیسیها....قرمزته

دنیای قالب های رایگان

هاست و دامنه

فرا سوی اطلاعات

mmmmm

آدمک ...........(سعید جون)

طرح عاشقی ..........(بهار جون)

.....

و عشق.........(معصومه)

تمنای وصال......(یاسمین)

سپیده دم، میعادگاه عاشقان ....(سارا )

به نام آنکه عشق را آفرید....

خلوت یک دختر آریایی..

سخنانی از دکتر شریعتی

شریک دفتر تنهایی من شو.....

دریا........(نسرین)

به نام آنکه اشک را آفرید....(رومینا)

پری دریایی

ثبت عشق...

عروسک عاشق...

سنجاقک یه روزه....

بدون تو سنگم بدون تو ابرم......

تپش.....

ملودی غم....

دنیا دیگه مثل تو نداره ....

کد اهنگ برای وبلاگ

من و تو .....

برای توكه عشقو تو قلبت حسش مي كني

یاد خدا ارامش بخش قلبهاست..

dddddddd

جمله های طلایی...

رقص مرگ...

..:: انتخاب شده ها ::..

اهنگ..

music

rap

antik_____music

heavengirl..

سايه هاي بي كسي...(ابجي سايه)

gem tv music

شبگرد باغ عشق....(سيمين جون)

|-._.- تنها شدم -._.-|

.:دنیای زیبای ما:.

شگفتا بی سر و سامانی عشق...

.heartnote

شیطونک...

entezar

چشم انتظار بابایی...

ستاره...

مهربون ترین مهربونام

.: رد پای عشق :.

کلبه غمگین خاک خورده فراموش شده من..

اشک یخی.....

من از آن روز که در بند توام، آزادم

نغمه های تنهایی..

شیرین مثل قهوه ی بدون شکر

هر کجا هستم باشم اسمان مال من است

در اسمان دلم و دلت...!!!

عشق تکتاز

مثل هيچكس..

بهشت کوچک من

عاشقانه

my GOD!forget-me-not ایدا-جوجو

ارواح خبیسه...

دختر مهر.....

در دل مرداب ها بنهفته ام

خدا هم عاشق است....(هادی جون)

آزادی در تنهایی...

سکوت عشق..

به دیدن من بیا مهتاب در اومد

ღ•*•ღ سارا شيطونك ღ•*•ღ

سهیل محزون بینک

     لینک و لوگوی ما

کد لوگو :  

 

     » d.r ali shariati

 

ای جوان :

تو میدانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من  ، از آوردن برق امیدی در نگاه من  ، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .

تو میدانی و همه می دانند که شگنجه دیدن به خاطر تو ، زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ، از شادی توست که من در دل می خندم ، از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام میدرخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم ، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب !

من ترا دوست دارم . همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام ، هر لحظه از زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند .

 

آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ، آینده تو تنها آرزوی من است .


ای آزادی،

 تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

« دکتر علی شریعتی »


                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : شنبه شانزدهم آبان 1388 | 

 

     » بازم اومدم با دوتا شعر زیبا ...

  سلام دوست جونیای گلم... طاعات عبادتون قبول باشه مارو فراموش نکنیداا..

حالتون خوبه

بالا خره اومدم ولی نه با دست زیاد پر

خیلی اتفاقای خوب و بد واسم اوفتاد تو این مدت که بیشتر بد بودن ... مهم نیست ‌. مهم اینه که شمارو دارم اومدم پیشتون

زیاد خستون نمیکنم بریم سراغ اپم

فعلآ ....

دوستون دارم

بوووسسس

بابای


آسمان فرصت خوبی است که اگر پر بکشیم

به افقهای دل انگیز خدا پر بکشیم

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،

مرغان الماس پر

ستارگان زیبا و خاموش ،

تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته

به بازی افسون کاری شنا می کنند .

آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش

که تنها لبخند نوازشی است

که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،

از راه رسید و گل های الماس شکفتند

و قندیل زیبای پروین - که هر شب ،

دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،

آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .

و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که

گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

دکتر علی شریعتی

 

اینم یه شعره زیبا

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست

كه از چشمانت جاري است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه پنهان كردن قلبي است

كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است

كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري

آخرش را با جدايي به سرانجام برساني...

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 | 

 

     » خدایا کفر نمی‌گویم/شعری زیبا و قابل تامل از دکتر شریعتی

 نوبتی ام باشه نوبت دکتر جونه

 

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 خداوندا!

 اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و

 شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

 خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و

قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و

 اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

 خداوندا!

 اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

 از این بودن، از این بدعت.

 خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : جمعه یکم خرداد 1388 | 

 

     » دوتا شعر زیبا و قشنگ ...

 شام مهتاب

 

تو اون شام مهتاب

کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی



قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورت گری را نبود این چنینی



تو دونسته بودی

چه خوش باورم من

شکفتی گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هستی

تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو

تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی


همون لحظه ابری

رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای واااااااااااااااااااااااای

مبادا دروغ گفت



گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب



در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت هستم



تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

                                                  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

 

عشق دستمال کاغذی به اشک

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت

                                                                                    

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irwww.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM


 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 | 

 

     » عید امسال

 

           عید امسال :..:..:

 سلام به دوستای گل خودم . سال نو همتون مفالک...

خوبین همتون چه خفرا..... چی کار میکنین ... عید خوش گذشت .

من می خوام تو این پستم خاطرات عید امسالم خودمو واستون بذارم  . امیدوارم زیاد سرتونو درد نیارم.

تقریبآ ساعت 3 صبح 27 اسفند بود که بابام همه رو از خواب بیدار کرد تا اماده بشیم واسه مسافرت . از قبل همه وسایلو جمع و جور کردیم و گذاشیم تو ماشین

خلاصه ساعت 3:30 بود که با استارت بابام از خونه حرکت کردیم به سمت رشت. از شیراز تا رشت تقریبآ 18 ساعت راه هست ، منم که گواهینامه نگرفتم_ولی الان میتونم بگیرم سنم قانونی شده_ پس بابام مجبور بود همه راه رو تنها رانندگی کنه خیلی سخته واسش.

ما همیشه وسط راهمون که اصفهان بود شب خونه یکی از فامیلامون میموندیم که خیلی واسه بابام خوب بود . ولی امسال پاییز ایشون فوت کردن خدا بیامرزتش خیلی ادم خوبی بود. پس باید یکسره میرفتیم .

ساعت 10 شب بود که رسیدیم رشت و مستقیم رفتیم خونه داییم و با استقبال گرم داییم با زن داییم مواجه شدیم .

2-3 روز همینجوری گذشت تا جمعه شد ، ساعت 15:13 دقیقه سال تحویل شد و بعد از روبوسی و گرفتن عیدی سال 1388 رو شروع کردیم .

از روز اول عید مهمونیها شروع شدن هر روز شام و نهار خونه یکی بودیم . وای که چقدر تو این روزا غذا خوردم ، اونجا تو همه مهمونیها فسنجن جزء غذاهای اصلی هست منم فسنجون دوست دارم شاید 4 روز پشت سر هم شام و نهار فسنجون میخوردم البته وقتی قیمه بود دیگه فسنجون واسه من جایی نداشت بهترین غذای دنیا هست.

روزها همینجوری گذشتن تا رسیدیم به 5 فروردین دقیقآ 18 سال پیش ساعت 6 صبح من تو این دنیای عجیب پا گذاشتم .

من تو این روز 18 سالگی خودمو شروع کردم ..._ خداییش فکر میکردین چند سالم باشه_...  ولی نتونستم جشن بگیرم .

حدودآ وسطای عید بود که عمم اینا قرار شد از شیراز بیان شمال از اونورم یه سر بیان پیشمون ، من خیلی خوشحال شدم اخه پسر عمم میومد پیشم ما خیل باهم خوبیم  پایه و پایه هستیم باهم .اونا شب رسیدن فردا صبحم قرار شد خانواده ما با خانواده عمم اینا بریمم یه قلعه تاریخی وسط کوهای گیلان بنام قلعه رودخان تو شهر فومن فکر کنم دوستای گیلانیم بدونن کجا میگم .

تقریبآ 1 ساعت تو راه بودیم تا رسیدم به قلعه رود خان . اینم بگم این قلعه خیلی از سطح زمین بالا هست فکر کنم 2000 تا ÷له باید بریم الا تا برسیم به قلعه

من با سهیل ( پسر عمم)  رفتیم بالا کوه فکر کنم هرچی تو عید خورده بودم تو اینجا اب کردم.

شب که اومدیم خونه کل پاهای من با پسر عمم بسته بود.

فردای اون روز عمم اینا حرت کردن و رفتن شیراز

 

خلاصه روزا یکی یکی گذشتن  تا رسیدیم به 13 فروردین یا همون 13 بدر خودمون

13 بدر ما با خانواده 2 تا داییم و خالم رفتیم شهر رودسر رفتیم تو دل طبیعت رودخونه جنگل کوه ... خیلی جای باحال بود اسم این منطقه سفید اب بود

یه جایی وایسادیم و وسایلو پهن کردیم . ولی حیف 13 بدر به من اصلآ خوش نگذشت . اخه خیلی تنها بودم یه نفر همسن و سال خودم نبود که باهاش بگردم کلآ تو ماشین داشتم موزیک گوش میدادم  ساعت 4 عصر بود که که حرکت کردیم به سمت دریا کنار از اونورم برگشتیم خونه .

باید امشب زود میخوایدیم اخه باید ساعت 4 صبح بیدار میشدیم بر میگشتیم شیراز .

من شب ساعت 1 خوابیدم اخه داشتم مردان اهنین نگاه میکردم . اینجا جا داره یه تشکر ویژه از صدا و سیما کنم برنامه هاش واقعآ عالی بود . جومونگ ، مرد 2000 چهره ، ماه عسل و مردان اهنین همش خوب بودن .

ساعت 4 صبح بیدار شدیم و ساعت 4:30 از رشت به طرف شیراز حرکت کردیم . ایندفعه بخاطر بارون و مه شدید مجبور شدیم شب وسط راه تو یه مسافر خونه بیونیم . صبح حرکت کردیم و رفتیم خونه .

اینم خاطرات عید امسالم ... خیلی سرتونو درد اووردم ببخشید ...

جای دکتر شریعتی تو این پستم خالی بود ...

فعلآ با اجازه .

یا حق.......

اینم جندتا عکس از قلعه رود خان از اینتر نت گرفتم ولی تا نری قشنگیشو نمیبینی

 

 

   

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 | 

 

     » بازم دکتر..

  

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم

                          وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است

وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

                                              و می خواند و می نالد

                                                                     تشنه اتش باشی نه اب

و چشمه که خشکید

                      چشمه که از ان اتش که تو تشنه ی ان بودی

                                                                       بخار شد و به هوا رفت

                      و اتش کویر را تاخت و در خود گداخت

                  و از زمین اتش رویید

                                و از اسمان اتش بارید

                   تو تشنه اب گردی و نه تشنه اتش

 

                    و بعد عمری گداختن

                         از غم نبودن کسی که تا بود

                                  از غم نبودن تو می گداخت.

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1387 | 

 

     » «ای نسل اسیر وطنم!»

 

 

«ای نسل اسیر وطنم!»

تو می دانی که من هر گز به خود نیندیشیده ام .

تو می دانی و همه می دانند که من ؛

حیاتم ، هوایم

و همه خواستن هایم به خاطر تو

سر نوشت تو و ازادی تو بوده است.

 

تو می دانی و هه میدانند که هرگز

به خاطر سود خود گامی بر نداشته ام.

تو می دانی و همه می دانند

نه ترسویم و نه سود جو

تو می دانی و همه میداانند،

که سراپایم مملو از عشق به تو

و ازادی تو و سلامت تو بوده است.

وهست و خواهد بود.

تو میدانی و همه میدانند

که دلم غرق دوست داشتن تو

و ایمان داشتن به تو است .

تو میدانی و همه میدانند

که من خود را فدای تو کرده ام

و فدای تو می کنم

که ایمانم تویی ، عشقم تویی ، امیدم تویی ، و معنی حیاتم تویی .

تو می دانی و همه می دانند

از تحمل لبخندی بر لبان من

از اوردن برق امیدی در نگاه من

عاجز است.

تو می دانی و همه میدانند

شکنجه دیدن به خاطر تو

زندان کشیدن برای تو

و رنج بردن به پای تو

تنها لذت بزرگ من است.

از شادی توست که من در دل می خندم

از خوشبختی توست هوای پاک سعادت را

در ریه هایم احساس می کنم.

من تو را دوست دارم

همه زندگی ام و همه ی روز ها

و همه ی شب های زندگی ام

هر لحظه از زندگی ام

بر این دوستی شهادت می دهند

شاهد بوده اند و شاهد هستند.

ازادی تو مذهب من است.

خوشبختی تو عشق من است

اینده ی تو تنها ارزوی من است .

و اکنون ، تو ای نسل جوانی که از عمق تاریک

و پلید این روز گار که من بدان امید نداشتم

پدیدار گشتی و چشم در چشم من دوخته ای ،

چسم هایت را ببند،

نگاه مکن

من طاقت دیدن ان ها را ندارم

چه بگویم ؟

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است

و من سخت ناتوانم .

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 | 

 

     » سیر ابدی

 نمی دانم این سیر ابدی

و این کشف و شهود مستی بخش

که هر روز و هر دم مرا

در این اقیانوس اعظم وبی کرانه و بی انتهایی

که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق مینامند

ولی نام دیگری دارد ٬

ونام ندارد که در نام نمیگند٬

فروتر می برد وغرقه تر می سازد.

تاکجاها می کشد و تاکجاها میرسم؟

تا خدا و انسوی دریای خدا

تا کجا ؟

ان سوی هر سویی

تا چه میدانم؟

اما می دانم تا منزل مرگ خواهم رفت

و میدانم مرگ منزلی نیمه در راه است.

ایا از ان سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟

کاشکی باشد؟

کاش از پس امروز فردایی باشد!

 

(از کتاب دفترهای سبز دکتر علی شریعتی)

   

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 | 

 

     »

  

يكي ازدوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري،بدون اينكه ديناري بابت آن پرداخت كنيد،به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل بازدراشتباه بود.. پسر گفت:"بي زحمت اونجايي كه دوتاپله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به توهديه خواهم داد...اونوقت ميتوني براي خودت بگردي وچيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيدرو،همانطوريكه هميشه برات شرح مي دم،ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : پنجشنبه دهم بهمن 1387 | 

 

     » پل..

 

سالها دوبرادرباهم در مزرعه ای که ازپدرشان به ارث رسیده بود،زندگی میکردند. یک روزبه خاطریک سوء تفاهم کوچک،باهم جروبحث کردند.پس ازچند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روزصبح درخانه برادربزرگتربه صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مردنجـاری رادید.نجـارگفت:«من چندروزی است که دنبال کار میگردم، فکرکردم شایدشما کمی خرده کاری درخانه ومزرعه داشته باشید،آیاامکان داردکه کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،آن همسایه درحقیقت برادرکوچکتر من است.اوهفته گذشته چندنفررااستخدام کردتاوسط مزرعه راکندندواین نهرآب بین مزرعه ماافتاد.او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم،ازتومی خواهم تابین مزرعه من وبرادرم حصاربکشی تادیگر اورانبینم.»

نجارپذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خریدبه شهرمی روم،اگروسیله ای نیازداری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورزنزداورفت وبعدازتشکر،ازاوخواست تاچندروزی مهمان اوو برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پلهای زیادی هست که بایدآنهارابسازم.»

 

الله

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : جمعه چهارم بهمن 1387 | 

 

     » جاودانه تنها....

 

افسانه من به پایان رسیده است

و احساس می کنم این اخرین منزل است.

دیگر نه بانگ جرس کاروانی‌‌‌ ٬

دیگر نه آوای رحیلی!

تنهایی ٬  آرامگاه جاودانه من است.

و درد و سکوت ٬ همنشین تنهایی جاودانه من!...

 

«از کتاب دفتر های سبز دکتر علی شریعتی»

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : شنبه بیست و هشتم دی 1387 | 

 

     » دکتر علی شریعتی...

 

حماسه حسيني، از يک سو ايثار شهادت ‌گونه عاشقانه‌اي است که براي هميشه به صورت والاترين ارزش اخلاقي در رفتار انساني در عالم باقي خواهد ماند و از سوي ديگر، حرکتي عاقلانه و دورانديشانه‌اي است که شخصي مسئول در برابر يک بي‌ عدالتي سيستماتيک انجام داد. با اين حال و در تاريخ، برق غيرتش چشم عقل و منطق را زده است و خلق چنان به تعزيتش نشسته‌اند که چندان فرصت معرفتش را نداشته‌اند . گفتن ندارد اگر بگوييم که در همراهي با اين کاروان کوچک، پاي استدلاليان چوبين است. چه ‌اين که ضمن وجود يکسري موانع عاطفي که از آنها در برانگيختن حس ترحم ديگران براي اين اتفاق استفاده شده است، متأسفانه، آنچه از اين قضيه به دست ما رسيده، اغلب با موازين درست تاريخ نگاري حاصل نشده است. بيشتر چيزهايي از آن به ما رسيده که روايتگرانش خوش داشته‌اند ما آنها را به ياد داشته باشيم

 

                                                                    

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : یکشنبه پانزدهم دی 1387 | 

 

     » امام حسین از دیدگاه مولانا..

 

امام حسین علیه السلام

السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار.

حماسه معراج خونين عاشقانه سالا ر شهيدان حضرت ابي عبدالله امام حسين عليه السلام سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبيين حضرت محمد مصطفي صلوات الله عليه در آثار مولانا در سياق   و چهار چوب  توحيد و "سير محبي" بسوي توحيد ربوبي معني و مفهوم پيدا ميکند. حضرت حق جل جلاله رب حسين است و"سلطان عشق خونين" مربوب حضرت محبوب است.

 مثنوي مولانا کتاب "توحيد" است و سير عاشقانه بسوي حضرت هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن.(3-حديد). و کتاب ديوان کبير کليات شمس تبريزي مولانا "عشق نامه" اوست. "يا انيس من لا انيس له"." يا من لا يرغب اليه"." يا خير المرغوبين" (دعاي جوشن کبير). مولانا در اين دو کار بزرگ خود به حماسه امام حسين (ع) از منظر عرفاني پرداخنه است. در اين وجيزه به روايت مولانا از امام حسين (ع) در چهار غزل کليات شمس و يک حکايت از مثنوي پرداخته ميشود.

                                                                       + " ادامه مطلب ... "

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : سه شنبه دهم دی 1387 | 

 

     » حالمان بد نیست کم غم میخوریم!............

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم                    کم که نه هرروز کم کم می‌خوریم  

آب می خواهم، سرابم می دهند                   عشق می ورزم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند                             بی گناهی بودم و دارم زدند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                    از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                    از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                    يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                    تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

 عشق اگر اينست مرتد می شوم                    خوب اگر اينست من بد می شوم

من نمی گويم که خاموشم مکن                      من نمی گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش                    من نمی گويم مرا غم خوار باش

 من نمی گويم،دگر گفتن بس است                  گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش                   دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياری نبود                         قصه هايم را خريداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بيداد بود                        شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون می چکد                    خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان                     خسته از همدردی مسموم تان

 اينهمه خنجر دل کس خون نشد                     اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فريادتان                         بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام                           بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود                     قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود                      تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!                     فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه                     هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 هيچ کس اشکی برای ما نريخت                   هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست                     حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم                       گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت                            يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياری داشتيم خود                خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

 

 

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | 

 

     » وقتي....

 

 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

((دکتر علی شریعتی))

                                                                      

نوشته شده  توسط : پویا در تاریخ : شنبه بیست و سوم آذر 1387 | 

 

    # مطالب گذشته

d.r ali shariati شنبه شانزدهم آبان 1388

بازم اومدم با دوتا شعر زیبا ... چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

خدایا کفر نمی‌گویم/شعری زیبا و قابل تامل از دکتر شریعتی جمعه یکم خرداد 1388

دوتا شعر زیبا و قشنگ ... سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

عید امسال چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

بازم دکتر.. جمعه بیست و سوم اسفند 1387

«ای نسل اسیر وطنم!» سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

سیر ابدی چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

پنجشنبه دهم بهمن 1387

پل.. جمعه چهارم بهمن 1387

جاودانه تنها.... شنبه بیست و هشتم دی 1387

دکتر علی شریعتی... یکشنبه پانزدهم دی 1387

امام حسین از دیدگاه مولانا.. سه شنبه دهم دی 1387

حالمان بد نیست کم غم میخوریم!............ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

وقتي.... شنبه بیست و سوم آذر 1387

 
     منوی اصلی

صفحه اصلی

آرشیو مطالب

تماس با ما

اضافه به علاقه مندی ها

خانگی سازی

خروجی RSS

     درباره ما

 

 به نام کسی که در تنها ترین تنهایی ها تنهایم گذاشت...
سلام خدمت شما عزیزان از این که افتخار دادین به وبلاگ ما آمدین ممنونم ..امیدوارم مورد پسند قرار گرفته باشد.
با نظرات خودتون ما را در شکل گیری بهتر مطالب راهنمایی کنید. دوستون دارم (پویا)
<در ضمن دوستانی که حاضر به تبادل لینک هستن در قسمت نظرات اعلام کنند.>
e_mail:kahkeshani_2000@yahoo.com

     آرشیو موضوعی
     آرشیو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

     نویسندگان
     آمار و امکانات

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

صفحه اصلی | تماس با ما | صفحه RSS

All Rights Reserved 2009-2010 © by bia2yakoza.blogfa.com

Design This Web By Vahid Kashfi ™ @ Ver:1.0 POWERED BY BLOGFA.COM